
عزیزترینم! چند روزه که برگشتم سر کار و تو رو فعلاً به مامانیت سپردم تا سر فرصت ببرمت مهد. نمی دونی وقتی تو مهد کودک ثبت نامت می کردم چقدر دلم گرفته بود.
حالا هم دلتنگم. دلتنگ خلوتهای صبحمون. دلتنگ حرفایی که فقط صبح ها می زنی. دلتنگ اولین هایی که از دست میدم.
خانوم کوچولوی نازم مامان دلش می خواست می تونست همیشه کنارت باشه ولی خب امکانش نبود. می دونم که مثل همیشه با صبوریت به مامان کمک می کنی تا این مرحله رو هم پشت سر بذاریم.
نمی دونم تو پاداش کدوم کار خیری که حضورت اینقدر مایه ی آرامشه. مامان فقط دوستت نداره, عاشقته.
دیروز به اتفاق مامانی خانوم کوچولو رو بردیم واسه واکسن 4 ماهگیش. صبح دخترم شاد و خندون بیدار شد ولی من و مامانی دل تو دلمون نبود. هر دو استرس داشتیم. تو مرکز بهداشت خانوم های محترم و زحمتکش منتظرمون بودن
وقتی کوچولوم رو رو ترازو گذاشتم فکر کرد این یه بازیه و با چشمای خندون به من و خانوم زحمتکش و خوش اخلاق نگاه می کرد
اما دریغ از یه لبخند حتی در حد لبختد فروخفته ی مونالیزا. رو تخت که خوابوندمش بچه ام شروع کرد به بازی با عکس های روی دیوار. قبل این خانومه به همه ی سوالاتم جواب داده بود و تمام ابهامات ذهنیم رو بر طرف کرده بود. بعد در کمال خونسردی اومد سراغ آرتادخت و واکسنش رو تزریق کرد. نه لبخندی, نه کلام محبت آمیزی, نه توجه ای. انگار با خودش هم قهر بوده این خانوم محترم. خب عزیز من وقتی طرفت یه بچه ی 4 ماهست که داره بهت لبخند می زنه یه نگاه مهربون بکن بهش ... لااله الاالله
بعد این همه وقت نیومده بودم که اینا رو بگم ولی دیشب تا صبح خواب بیمارستان و تو دستگاه بودن آرتادخت و بی ملاحظگی پرستارا رو دیدم واسه همینه که توپم بد جوری پره. آخه عزیزان من, شما که دارین زحمتتون رو می کشین. یه روی خوش هم ضمیمه اش کنین که اجرتون اینطور ضایع نشه دیگه.
آخیش
یه کم سبک شدم
.
و اما موضوع اصلی...
عسل خانومم مثل همیشه با صبوریش مامان رو شرمنده کرد. باز گریه اش فقط موقع تزریق بود و زود آروم شد. خونه هم که آوردیمش تا یکی 2 ساعت اول حسابی مشغول حرف زدن بود. بعد کم کم سیستم ایمنی کارش رو شروع کرد. ولی فکر نکنین دخترم بداخلاقی کرد. با همون حالش لبخند خوشگلش رو ازمون دریغ نمی کرد. دیشب هم تا صبح تو تب سوخت ولی صداش در نیومد.
آخه خانومم این همه صبر و تحمل رو از کجا آوردی؟ من خودم رو آماده کرده بودم که بهت درس زندگی بدم. ولی این منم که درس می گیرم ازت. کوچولوی شیرینم دستای کوچولوت که دور انگشتای مامان حلقه میشه و نگاه آروم و مهربونت همیشه باعث قوت قلبمه. نمی دونم آیا زندگی بدون تو هم همین رنگ طلایی رو داشت؟ شادیه لحظه هام رو مدیون وجود تو ام. با خنده های قشنگت هر روز مامان رو بهاری تر از دیروز کن.
عزیز تر از جانم, خانوم کوچولوی من, تو امروز 3 ماهه شدی و مامان امروز هم مثل هر روز مست از عطر بهشتیه وجودته.

عسل مامان! عاشق ژستای مختلفتم. مخصوصاً وقتی قیافه ی متفکرانه به خودت می گیری و من به این فکر میکنم که مگه چقدر معلومات تو سر کوچولوی خوش فرمته که اینقدر مشغولت میکنه؟ عسلم ممنون که اینقدر خانوم و صبوری و با وجود سرماخوردگیت که می دونم چقدر داره اذیتت میکنه مامان و بابا رو اذیت نمیکنی.
راستی, نافت تو 6 روزگی (دمدمای صبح 1/3/90) افتاد ولی چون سینت سرماخورده آقای دکتر اجازه نمیده حمومت کنم.
کوچولوی بهشتیه من! برام خیلی عجیبه که اینقدر تمیزی و با اینکه از پودر استفاده نکردم واست همیشه بوی گل میدی.
مامان و بابا عاشق نگاه کردن به صورت ماهتن. دوستت دارم

عزیز دل کوچولوی من! فقط 10 روز دیگه به اومدنت مونده و این زمان چقدر طولانی و چقدر کوتاهه. همه چیز برای اومدنت مهیاست. اتاقت آماده است ( منم هر بار به شوخی و به عادت همیشگی میگم وسایلت رو میخوام که مال خودم باشه). هر چند وقت یه بار میرم به وسایل کوچولوت نگاه می کنم. به لباسای کوچولوت دست می کشم و تو رو تو اونا تصور میکنم.
چقدر این روزا عوض شدم. حضور یه آدم دیگه رو تو وجودم حس میکنم. کسی که با منه قبلیم فرق داره. راستش ازش خوشم میاد. نگاهش به دنیا قشنگ تره. حتی بهم این توانایی رو داده که دوباره عاشق بشم. عاشق بابات که همیشه دوستش داشتم عاشقاته ولی این روزا جور دیگه ای می بینمش (با عرض پوزش از دوستانی که قبلاٌ راجع به مطرح کردنه مسائل خصوصی تذکر داده بودن
). احساس میکنم قلبم داره بزرگ میشه و آمادگیه پذیرش یه عشق بزرگ رو پیدا میکنه. حس مادر بودن چقدر قشنگ و شگفت انگیزه. حتی تا همینجاش هم که واسه من بیشترش درد بود و توجهات جنابعالی که فقط به صورت لگدها و ضربه های دردناک بوده باز لذتش به سختیاش می ارزید. مامان میدونه که از قصد کاری نمی کنی که دردم بیاد. قربون دست پای کوچولوت که اینقدر قوین 
نمیدونی وقتایی که سکسکه میکنی و بعدش خودت کلافه میشی و شروع میکنی به لگد زدن یا وقتایی که نمیدونی با دست و پات چیکار کنی و 20 دقیقه یه سره تکون میخوری چقدر دلم میخواد بغلت کنم
. عاشق این اراده ی آهنینتم که با وجوده این که جات حسابی تنگ شده و دیگه امکانش نیست هنوز واسه چرخیدن اینقدر تلاش میکنی. امیدوارم این عادت رو از دست ندی چون تو زندگی خیلی به دردت میخوره.
کوچولوی غرغروی با اراده ی من! مامان و بابا دوستت دارن
کوچولوی من! این روزا احساسات عجیبی رو تجربه میکنم. دائم بین آرامش و نگرانی و اشتیاق در نوسانم. آرامشم رو از بابات میگیرم که با مهربونیا و کمکاش اضطرابم رو کم میکنه. نگرانی برای ورود به یه مرحله ی جدید تو زندگیمونه و قبول مسئولیت و تعهدش. و اشتیاق برای در آغوش گرفتن و بوسیدنت. از حالا دارم نقشه میکشم انگشتای کوچولوتو دونه دونه ببوسم و بدن نرمت رو که بوی بهشت میده بغل کنم. از تصور شهاب وقتی که بغلت میکنه دلم آب میشه. و چقدر خوشحالم که میتونم بهت بگم تو ثمره ی یه عشقی . میدونم دلت واسه بهشت تنگ میشه ولی مطمئن باش اینجا همه با جون و دل دوستت دارن و منتظرن تا تو بیای و بهت قول میدیم مواظبت باشیم تا راه بهشت رو گم نکنی.

کوچولوی من! دلم می خواست زودتر از اینها برات بنویسم. ولی خودت میدونی که روزای اول اومدنت چقدر ترسیده بودم؟ بر عکس خیلی از مادرا که خبر مثبت شدن آزمایش بارداریشون براشون یه لحظه ی به یاد موندنیه من فقط شوکه شدم.اصلاً آمادگیش رو نداشتم. بعد هم که نظر دکترا این بود که شرایط بارداریم اصلاً خوب نیست وضع بد تر شد. روزا و ماه های اول خیلی سخت بود. وضع روحی و جسمیم بد جوری به هم ریخته بود. ولی وقتی اولین بار تو بیمارستان تو 8 هفتگیت صدای قلب کوچولوتو شنیدم و سماجتت برا موندن رو دیدم عشق به وجود نازنینت تو دلم جوونه زد. حالا با تمام وجودم دوستت دارم. ببخش که مامان اینقدر اذیتت میکنه. میدونم جات تو دل مامان زیاد راحت نیست. اینو از تکونای دائمیت میفهمم. یه روز دیگه 5 ماه میشه که مهمون وجودمی. میخوام بدونی که من و بابات خیلی دوستت داریم
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

