﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>...و خداوند عشق را آفرید</title>
    <description>880828's description</description>
    <link>http://880828.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>سمیه</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sun, 13 May 2012 07:59:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>تولدانه 1</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://ard.site50.net/photos/a36c88c27650.jpg" alt="" width="400" height="278" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوچولوی من, چه روز قشنگیه امروز. امروز من و تو یکساله شدیم. تو یک سال از عمرت میگذره و من به یمن وجود نازنین تو یک ساله که مادر شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیز دل مامان امیدوارم هر روز زندگیت پر از شادی&amp;nbsp; و سلامتی باشه. مامان و بابا هیچ آرزویی جز سلامتیه تو ندارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: بد نیست یه سری هم به &lt;a href="http://880828.persianblog.ir/post/22/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بزنید&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/9430668/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-9430668</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 07:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>با تو بودن</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;کوچولوی من! دیشب داشتم به این 10 ماه و نیمی که با ما بودی فکر می کردم. چقدر زود گذشت و چقدر این روزا شیرین و به یاد موندنی بود. 10 ماه و نیمه که ما هر روز شاهد رشد و پیشرفت تو هستیم. نمی دونی چقدر لذت بخشه شاهد اولین های تو بودن. شاید خنده دار باشه ولی هر حرکت ساده ای رو وقتی برای اولین بار انجام میدی برای من به منزله وقوع یک معجزه است. مثلاً 29 اسفند امسال خونه مامان بزرگت( مامان بابا شهاب) وقتی تو اتاق خوابیده بودی و من داشتم رو به در اتاق تو سالن لباسم رو اتو می کشیدم. یهو در اتاق باز شد و تو آروم سرت رو از لای در بیرون آوردی&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;و با دیدن این صحنه انگار دنیا رو بهم دادن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;خانوم کوچولو چند وقته که دست به در و دیوار و میز و مبل و ... می گیره و رو پاهای کوچولوش وای می ایسته. تو این کار خیلی مصممه عروسکم و حاضرم نیست بشینه. تازه خودش تنها با اسباب بازیهاش مشغول میشه و حین بازی آروم با خودش حرف میزنه ( این موقع ها واقعاً دلم می خواد گازش بگیرم).&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;امسال عید اولین عید آرتادخت بود و ما رفته بودیم شهر بابا شهاب پیش خانواده اش. 10 روزی اونجا بودیم و به عسل خانوم حسابی خوش گذشت. خونه ی مامان بزرگش ترکیبی از مهد و خونه بود. هم دختر عموهاش بودن و وروجک من باهاشون مشغول بود هم من و باباش همزمان کنارش بودیم. چیدمان خونه هم جوری بود که راحت میتونست همه جا بره و دائم مجبور نبودیم مثل خونه ی خودمون بغلش کنیم و بهش بگیم به این دست نزن ، به اون دست نزن (چقدرم که در این مواقع به حرفمون گوش میده). خلاصه اینکه عید خیلی خوبی بود و مهمترین دلیلش بودن آرتا دخت و شیرین کاری هاش بود. هر روز که می گذره بیشتر از حضورش لذت میبرم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;نمی دونم این چه حسیه که هم از بزرگ شدن آرتادخت لذت می برم هم دلم می خواد آروم تر بزرگ بشه.دلم می خواد همه ی لحظات با آرتادخت بودن رو آروم آروم مزه مزه کنم تا طعم خوشش برای همیشه تو ذهنم بمونه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;عسلم امیدوارم همیشه سلامت باشی.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;راستی 2 تا مروارید بالاییت مبارکت باشه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-family: helvetica; font-size: medium;"&gt;پی نوشت: این از همه مهم تر بود اونوقت یادم رفت&lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;&amp;nbsp;امسال عید یه اتفاق دیگه هم افتاد. عسل خانومم برای اولین بار رفت زیارت امام رضا. به رسم ادب یه روسری کوچولو سرش کرده بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/43</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/9184624/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-9184624</guid>
      <pubDate>Thu, 29 Mar 2012 06:03:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس های آرتادخت 4</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/15613332142789572495.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/88147430488428708291.jpg" alt="" width="400" height="533" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/07258561878185548084.jpg" alt="" width="400" height="533" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/58350493296567935929.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/74788715489665372668.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/27496193558499515394.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/02563162543328938659.jpg" alt="" width="400" height="295" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/83800170951906560231.jpg" alt="" width="400" height="335" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بفرمایید این هم یه عااااااااالمه عکس از آرتادخت خانوم&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/42</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/9063542/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-9063542</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Mar 2012 04:58:55 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلم گرفته کوچولو</title>
      <description>&lt;p&gt;خانوم کوچولوی من! دل مامان خیلی گرفته. بیشتر از این گرفته که تو رو هم شریک&amp;nbsp;زندگی تو این دنیا کردم که هر لحظه از انسانیت خال تر میشه. از وقتی برگشتم سر کار حباب خوش خیالی که با خونه موندنم دور و برم رو احاطه کرده بود ترکید و ناپدید شد و من موندم و دنیایی که در عرض 6 ماه اونقدر بی رحم تر شده که به سختی میشناسمش. هر روز خسته و نا امید به آغوش آرام و دوست داشتنیه تو پناه می برم که جز عشق و محبت چیز دیگه ای برای من نداره و غمم رو تو دریای چشمای معصوم و بادومیت&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;به فراموشی میسپارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاش میدونستی مامان چقدر محتاج خنده های بی دلیل و شادی های از تهه دلته. عاشق مهربونیتم که اونو منصفانه بین همه تقسیم می کنی و هیچ وقت کسی رو بی نصیب نمیذاری.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو این مدت که ننوشتم خانوم کوچولو خیلی کارا رو یاد گرفته. اول نشستن و سینه خیز رفتن رو که هر دو شون رو کمی دیرتر شروع کرد ولی از همون اول درست و حرفه ای انجامشون داد(دختر کوچولوی من مثل نظامیا سینه خیز میره &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&amp;nbsp;) گاهی به شوخی میگیم احتمالاً وقتی شبها ما می خوابیم بیدار می مونه و تمرین می کنه و وقتی خوب یاد گرفت اونوقت جلوی دیگران انجامش میده. دخترم یه ماهیه که دست زدن رو یاد گرفته. ولی همچنان در برابر روی پا واستادن مقاومت می کنه و فعلاً قصد راه رفتن نداره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از چهار دست و پا&amp;nbsp;واستادن هم برای رقصیدن استفاده می کنه فقط&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;در ضمن حسابی از حق خودش دفاع می کنه&amp;nbsp;،عکس مامانش و خدا رو شکر از این بابت خیالم راحته.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه این که حسابی هنرمنده این دختر ما. راستی اخیراً هم به شدت بابایی شده. روابط پدر و دختر واقعاً دیدنیه. همین دیگه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;اینقدر خوشگل خانومم انرژیه مثبت داره که تو وبلاگش هم میام روحیه ام عوض میشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و در پایان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دخترم آرزوی مامان دیدن شادی و سلامتیته. هیچ وقت یادت نره که مامان و بابا چقدر دوستت دارن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: به زودی با عکس های آرتادخت به روز می شویم&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/41</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8836207/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8836207</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 07:03:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همینجوری</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7222804187/IMG_5777.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا حالا شده فکر کنین هیچی تو زندگی کم ندازین اونوقت خدا یه چیزی بهتون بده و متعجب بمونین که اصلاً تا حالا چه جوری بدون اون زندگی می کردین؟ این حکایت ماست. &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عسل خانونمم این روزا شیرین تر از همیشه شده. وقتی با خودش حرف میزنه و صدای خوشگلش تو خونه می پیچه یا وقتایی که با خودش یا اسباب بازیهاش دعواش میشه دلم می خواد درسته قورتش بدم&lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt;&amp;nbsp;منم به رسم همه ی مادرای دنیا فکر می کنم دخترم قشنگ ترین و شیرین ترین دختر دنیاست و با همه ی بچه های دیگه فرق داره&lt;img title="از خود راضی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/15.gif" alt="از خود راضی" border="0" /&gt;&amp;nbsp;ولی جدی کم تر بچه ای رو به خوش اخلاقی و صبوری آرتادخت دیدم. خانوم کوچولوم 13/9/90 اولین مرواریدش رو در آورد. الآن هم مروارید دوم در حال در اومدنه. عروسکم با اینکه خیلی اذیت شد صداش در نیومد و با صبوری همه ی سختیا رو تحمل کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیز دلم مبارکت باشه مرواریدات. انشاالله بقیه شونو راحت در بیاری&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/40</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8587441/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8587441</guid>
      <pubDate>Fri, 23 Dec 2011 20:57:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ناگهان چه زود دیر می شود</title>
      <description>&lt;p&gt;هنوز باورم نمیشه. با اینکه وقتی بدن بی جانت رو تو خونه ی ابدیت میذاشتن اونجا بودم هنوز باورم نمیشه. باورم نمیشه که دیگه نیستی. می دونم خیلی بی معرفتم. می دونم مدتها بود که ندیده بودمت. ولی فراموشت نکرده بودم. فراموشت نمی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادمه وقتی کوچیک بودم, وقتی دلم گرفته بود, وقتی بابا نبود چقدر باهام بازی می کردی. یادمه ساعتها تو حیاط راه می بردیم و با هم حرف می زدیم. به آسمون نگاه می کردیم و واسه خودمون ستاره انتخاب می کردیم. یادمه وقتی دلم ستاره ی تو رو می خواست اون رو به من می دادی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عمو. عموی عزیزم با همه ی بی معرفتیم محبتهات رو فراموش نمی کنم. امیدوارم به حق روزایی که تو بچگیم شادی رو مهمون دلم کردی روحت شاد باشه.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/39</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8517063/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8517063</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Dec 2011 20:08:39 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>محرم</title>
      <description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://s2.picofile.com/file/7198575585/ali_asghar.bmp" alt="" width="384" height="526" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حوریان، محو رخ مه&amp;zwnj;پاره&amp;zwnj;ات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کعبه&amp;zwnj;ی خیل ملک، گهواره&amp;zwnj;ات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گردش چشمان تو عشق&amp;zwnj;آفرین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;رشته&amp;zwnj;ی قنداقه&amp;zwnj;ات حبل&amp;zwnj;المتین&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زینت آغوش و دامان رباب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آینه&amp;zwnj;گردانِ رویت، آفتاب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;عالم و آدم همه محتاج تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بر سر دوش پدر معراج تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بسته بر هر تار موی تو نجات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تشنه&amp;zwnj;ی لب&amp;zwnj;های تو آب حیات&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کودکی ، اما به معنا پیر عشق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روی دستان پدر ، تفسیرِ عشق&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;از اول محرم خیلی بی قرارم. دائم آرتادخت رو بغل می کنم و می بوسمش. طاقت گریه و بی قراریش رو ندارم. می خواستم این مطلب رو روز شهادت علی اصغر بذارم ولی نمی دونم اون روز حال روحیم چه جوریه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;خدایا به داغ دل رباب قسمت میدم به همه ی کوچولوها سلامت بده و داغ فرزند رو به هیچ پدر و مادری نشون نده&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl" align="center"&gt;پی نوشت: نمی دونم چه حکمتیه که مدتهاست هروقت بچه کوچیک تو خانواده داشتیم تو این ایام شش ماهه بوده&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8437923/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8437923</guid>
      <pubDate>Wed, 30 Nov 2011 06:21:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مهم ترین بهانه ی بودنم...</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7181505692/arta6.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عزیزترینم! چند روزه که برگشتم سر کار و تو رو فعلاً به مامانیت سپردم تا سر فرصت ببرمت مهد. نمی دونی وقتی تو مهد کودک ثبت نامت می کردم چقدر دلم گرفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا هم دلتنگم. دلتنگ خلوتهای&amp;nbsp;صبحمون. دلتنگ حرفایی که فقط صبح ها می زنی. دلتنگ اولین هایی که از دست میدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانوم کوچولوی نازم مامان دلش می خواست می تونست همیشه کنارت باشه ولی خب امکانش نبود. می دونم که مثل همیشه با صبوریت به مامان کمک می کنی تا این مرحله رو هم پشت سر بذاریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی دونم تو پاداش کدوم کار خیری که حضورت اینقدر مایه ی آرامشه. مامان فقط دوستت نداره, عاشقته.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8319811/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8319811</guid>
      <pubDate>Sat, 12 Nov 2011 09:58:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خدایا...</title>
      <description>&lt;p&gt;خدایا! چرا من رو برای مادر بودن انتخاب کردی؟ خدایا چرا وقتی انتخابم کردی قدرت و اراده ی لازم رو بهم ندادی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این اصلاً منصفانه نیست که من هر روز رو با این همه مشقت به شب برسونم و شب رو به این امید که فردا اوضاع عوض میشه به صبح.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی افسوس&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;&amp;nbsp;صبح که چشم باز می کنم می بینم هیچ چیز عوض نشده. هنوز همون بوی شیرین و خوش مزه تو اتاق پیچیده و منه بینوا باز هم باید با وسوسه ی قورت دادن این کوچولوی توپولیه ناز دست و پنجه نرم کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدا جون صادقانه اعتراف می کنم صبرم تموم شده. اگه خوردمش گله نکنیا؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8095109/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8095109</guid>
      <pubDate>Sat, 08 Oct 2011 10:12:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس های آرتادخت 3</title>
      <description>&lt;p&gt;بعضی از عکس ها شبیه هم هستن ولی نمی تونستم یکیشون رو انتخاب کنم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149464408/arta.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149465157/arta2.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149465585/arta3_.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149465806/arta5.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149466127/arta6.jpg" alt="" width="400" height="300" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img title="artadokht" src="http://s2.picofile.com/file/7149466555/arta7.jpg" alt="" width="400" height="217" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو عکس آخریدخترم داشت برنامه ی 90 تماشا می کرد که مامانش غافلگیرش کرد. خانوم کوچولو تماشای فوتبال رو بخاطر رنگ سبز چمن خیلی دوست داره. البته حرکت بازیکنا رو هم به دقت دنبال می کنه&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://880828.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>سمیه</author>
      <comments>http://880828.persianblog.ir/comments/376849/8048700/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-376849.post-8048700</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Sep 2011 15:02:54 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
