هنوز باورم نمیشه. با اینکه وقتی بدن بی جانت رو تو خونه ی ابدیت میذاشتن اونجا بودم هنوز باورم نمیشه. باورم نمیشه که دیگه نیستی. می دونم خیلی بی معرفتم. می دونم مدتها بود که ندیده بودمت. ولی فراموشت نکرده بودم. فراموشت نمی کنم.
یادمه وقتی کوچیک بودم, وقتی دلم گرفته بود, وقتی بابا نبود چقدر باهام بازی می کردی. یادمه ساعتها تو حیاط راه می بردیم و با هم حرف می زدیم. به آسمون نگاه می کردیم و واسه خودمون ستاره انتخاب می کردیم. یادمه وقتی دلم ستاره ی تو رو می خواست اون رو به من می دادی.
عمو. عموی عزیزم با همه ی بی معرفتیم محبتهات رو فراموش نمی کنم. امیدوارم به حق روزایی که تو بچگیم شادی رو مهمون دلم کردی روحت شاد باشه.

حوریان، محو رخ مهپارهات
کعبهی خیل ملک، گهوارهات
گردش چشمان تو عشقآفرین
رشتهی قنداقهات حبلالمتین
زینت آغوش و دامان رباب
آینهگردانِ رویت، آفتاب
عالم و آدم همه محتاج تو
بر سر دوش پدر معراج تو
بسته بر هر تار موی تو نجات
تشنهی لبهای تو آب حیات
کودکی ، اما به معنا پیر عشق
روی دستان پدر ، تفسیرِ عشق
از اول محرم خیلی بی قرارم. دائم آرتادخت رو بغل می کنم و می بوسمش. طاقت گریه و بی قراریش رو ندارم. می خواستم این مطلب رو روز شهادت علی اصغر بذارم ولی نمی دونم اون روز حال روحیم چه جوریه.
خدایا به داغ دل رباب قسمت میدم به همه ی کوچولوها سلامت بده و داغ فرزند رو به هیچ پدر و مادری نشون نده
پی نوشت: نمی دونم چه حکمتیه که مدتهاست هروقت بچه کوچیک تو خانواده داشتیم تو این ایام شش ماهه بوده
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

