...و خداوند عشق را آفرید

خانوم کوچولوی من! دل مامان خیلی گرفته. بیشتر از این گرفته که تو رو هم شریک زندگی تو این دنیا کردم که هر لحظه از انسانیت خال تر میشه. از وقتی برگشتم سر کار حباب خوش خیالی که با خونه موندنم دور و برم رو احاطه کرده بود ترکید و ناپدید شد و من موندم و دنیایی که در عرض 6 ماه اونقدر بی رحم تر شده که به سختی میشناسمش. هر روز خسته و نا امید به آغوش آرام و دوست داشتنیه تو پناه می برم که جز عشق و محبت چیز دیگه ای برای من نداره و غمم رو تو دریای چشمای معصوم و بادومیتقلب به فراموشی میسپارم.

کاش میدونستی مامان چقدر محتاج خنده های بی دلیل و شادی های از تهه دلته. عاشق مهربونیتم که اونو منصفانه بین همه تقسیم می کنی و هیچ وقت کسی رو بی نصیب نمیذاری.

تو این مدت که ننوشتم خانوم کوچولو خیلی کارا رو یاد گرفته. اول نشستن و سینه خیز رفتن رو که هر دو شون رو کمی دیرتر شروع کرد ولی از همون اول درست و حرفه ای انجامشون داد(دختر کوچولوی من مثل نظامیا سینه خیز میره چشمک ) گاهی به شوخی میگیم احتمالاً وقتی شبها ما می خوابیم بیدار می مونه و تمرین می کنه و وقتی خوب یاد گرفت اونوقت جلوی دیگران انجامش میده. دخترم یه ماهیه که دست زدن رو یاد گرفته. ولی همچنان در برابر روی پا واستادن مقاومت می کنه و فعلاً قصد راه رفتن نداره.

از چهار دست و پا واستادن هم برای رقصیدن استفاده می کنه فقطنیشخند در ضمن حسابی از حق خودش دفاع می کنه ،عکس مامانش و خدا رو شکر از این بابت خیالم راحته. 

خلاصه این که حسابی هنرمنده این دختر ما. راستی اخیراً هم به شدت بابایی شده. روابط پدر و دختر واقعاً دیدنیه. همین دیگهنیشخند اینقدر خوشگل خانومم انرژیه مثبت داره که تو وبلاگش هم میام روحیه ام عوض میشه.

و در پایان

دخترم آرزوی مامان دیدن شادی و سلامتیته. هیچ وقت یادت نره که مامان و بابا چقدر دوستت دارن

پی نوشت: به زودی با عکس های آرتادخت به روز می شویم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢| ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ| توسط سمیه| نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت