سلام کوچولو! دیشب برای اولین بار خوابت رو دیدم. نمی دونی چه حسی داشتم. تو خواب آروم و معصوم بودی (مثل خودت). صورت گرد و سبزت از جلو چشمم دور نمیشه. یه کم شبیه نوزادیه خودم بودی ولی با رنگ پوست بابات.
این چیزا اصلاً مهم نیست. مهم اینه که دیدمت. ممنون که اومدی تو خوابم
مامان بیصبرانه منتظره تا تو بیداری بغلت کنه

سلام کوچولو! داریم روز به روز به زمان اومدنت نزدیک تر میشیم. یه هفته دیگه 8 ماهت میشه. همه خوابت رو میبینن. ولی من تا حالا تو خواب ندیدمت. همیشه تو خوابام تو دلمی. روزا سخت تر میگذرن. تو بزرگ تر شدی و دردای من بیشتر. دیروز یاد حرفای اول دکتر افتادم که میگفت اگه این بارداری به 9 ماه برسه یه معجزست. میگفت باید 9 ماه تمام استراحت کنی. میگفت احتمالاً باید از هفته ی 2٠ بستری بشی. هیچ کدوم از حرفاش امیدوار کننده نبود. اون روزا همیشه با چشم گریون و دل گرفته از مطبش میومدم بیرون ولی ما تونستیم با اراده ی قوی این روزا رو بگذرونیم. کی باورش میشه که من با این وضع میرم سر کار؟ کی باورش میشه که چند وقت یه بار با بابا شهاب یواشکی میریم ماسوله یا دریا؟( هر بارم تو دلم از هیجان این کار یواشکی بدون خبر دکتر قند آب میشه
) البته مامانت اصلاً شیطون نیست
امیدوارم تو هم مثل مامان
قوی باشی. میخوام بدونی که اومدنت واقعاً یه معجزست. حتی قدرتی که من تو این روزا پیدا کردم هم معجزست.
دلم میخواد وقتی بزرگ شدی در برابر مشکلات خوب مقاومت کنی و به این اعتقاد داشته باشی که انسانها هرقدر هم علم داشته باشن دانششون در برابر قدرت خدا هیچه و تا خدا نخواد اتفاقی نمیفته. اینو نمیگم که دست رو دست بذاریا؟ منظورم اینه که همیشه با همه ی توان تلاش کنی و دلت رو بسپاری دست خدا. بذار خدا تو کارا هدایتت کنه.
مامان امروز بیشتر از دیروز دوستت داره
کوچولوی من! خیلی خوشحالم که امسال عید تو رو داشتیم. نمیتونی تصور کنی چقدر دوستت دارم. شاید وقتی خودت یه روز مامان شدی بتونی این حسم رو درک کنی. تو تعطیلات سه تامون حسابی اذیت شدیم با مریضیه من. هنوزم درست و حسابی خوب نشدم تو هم که حسابی بزرگ و قوی شدی همین حالاشم دیگه دل مامان جای کافی نداره واست.
میدونی؟ با وجود همه ی سختیاش به اینکه همیشه باهام باشی عادت کردم. به تکونا و لگدات یا وول خوردنات تا یه جای راحت پیدا کنی و کلی با این کارت مامان و بابا رو میخندونی . الان 31 هفته و 5 روزته و من هم واسه دیدنت لحظه شماری میکنم ، هم برای از بین رفتنه این ارتباط دلتنگم
راستی اینو میگم که یادت بمونه شاید کوچولوی تو هم همین عادت رو داشت. برعکس بیشتر جنینا که وقتی یه جایی از بدنشون از رو شکم پیداست و اون قسمت رو نوازش میکنی میرن عقب تو وقتی دست یا پاتو از رو شکم میمالم همونطور بی حرکت میمونی. مثل پیشی ها از نوازش خوشت میاد. هروقتم که جای دیگه مشغولی و دستم رو میذارم رو دلم زود میای میچسبی همونجا.
فقط وروجک اگه میشه اعتراف کن بابا شهاب رو چجوری تشخیص میدی که هروقت داری شیطونی میکنی و بابات میاد زود مامانتو ضایع میکنی و ادای نی نی های مظلوم رو در میاری؟
امروز اصلاً نوشتنم نمیومد با این حال دلم خواست یکم حرف بزنم باهات. دفعه ی بعد سعی میکنم بهتر بنویسم
قول قول قول 
| قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت |

